داشتن. [ ت َ ] ( مص ) دارا بودن. مالک بودن. صاحب بودن چیزی را. صاحب آنندراج گوید: داشتن ، معروف و این گاهی یک مفعول دارد و گاهی دو مفعولی آید چنانکه گوید:فلانی زور دارد و یا ملک دارد و گاهی دو مفعولی آید چنانکه گوید: فلانی فلانی را دوست میدارد : از مهر او ندارم بی خنده کام و لب تا سرو سبز باشد و بر ناورد پده.رودکی.یک لخت خون بچه تاکم فرست از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونه عقیق.رودکی.ای آن که من از ...
(تَ ) [ په . ] (مص م . ) ۱ - دارا بودن . ۲ - نگاه داشتن . ۳ - به شمار آوردن ، گرفتن . ۴ - پنداشتن . ۵ - طول کشیدن . ۶ - مشغول بودن . ۷ - وادار کردن .
فرهنگ فارسی
دارابودن، پروردن، نگهداری کردن، مالک، بدار۱ - ( مصدر ) دارابودن مالک بودن . ۲ - نگاه داشتن ضبط کردن . ۳ - پنداشتن ۴ - طول کشیدن : ( چنانکه از نماز پیشین تا شب بداشت . ) ( بیهقی ۵ ) ۴۴٠ - وادار کردن واداشتن : ( خواجه بلعمی را بر آن داشت تا .... ) ( مقدمه شاهنامهابو منصوری . هزاره فردوسی ۶ . ) ۱۳۵ - مواظبت کردن تعهد کردن : مرا اگر بداری بکار آیمت . ۷ - وجود شئ خارجی در شئ دیگر ( موقتا ) ( دیوار موش ...
relieve (فعل)تخفیف دادن، کمک کردن، داشتن، تسلی دادن، بر کنار کردن، خلاص کردن، تغییر پست دادن، بر جسته ساختن، ریدنbear (فعل)تاب اوردن، بردن، مربوط بودن، حمل کردن، داشتن، زاییدن، تحمل کردن، متحمل شدن، در برداشتن، میوه دادنhave (فعل)دانستن، بدست اوردن، جلب کردن، گذاشتن، رسیدن به، داشتن، کردن، وادار کردن، صرف کردن، دارا بودن، بهره مند شدن از، مالک بودن، باعی انجام کاری شدن، در مقابل داراown (فعل)اقرار...
واژه نامه بختیاریکا
ماضی واژه داری؛ فرض کردن. مثلاً همه داری گووته یعنی فرض کن برادرته