داد دادن. [ دَ ] ( مص مرکب ) داد کردن. عدل. عُدل. عدولة. معدِلة. معدَلة. اغدار. انصاف. ( منتهی الارب ). انتصاف. انصاف دادن. حکم بحق کردن. رفع تعدی و ظلم کردن. عدالت ورزیدن : اگر امیر جهاندار داد من ندهدچهار ساله نوید مرا که هست خرام...رودکی.هارون الرشید ببغداد آمد ومحمد امین را آنجا بنشاند و او را وصیت کرد بر سپاه و رعیت را داد دادن. ( ترجمه طبری بلعمی ). ابوطالب آن مردمان را بسخن خوش بازگردانید. ...
فرهنگ معین
(دَ ) (مص م . ) ۱ - اجرای عدالت کردن . ۲ - قطع نزاع کردن .