خونخوار. [ خوا / خا ] ( نف مرکب ) سفاک. خونریز. قتال. ( ناظم الاطباء ). سفاح. آنکه بریختن خون یعنی کشتن مردمان رغبت دارد. || ظالم. ستمکار : چشم تو خونخواره و هر جادویی مانده از آن چشمک خونخوارخوار.منوچهری.تا غمزه خونخوار تو با ما چه کندتا طره طرار تو با ما چه کند.( از لغت نامه اسدی ).و این اردشیر ظالم و بدخو و خونخوار چند معروف را بکشت. ( فارسنامه ابن بلخی ص 73 ). معیوب و بداندیش و خونخوار بود. ( ...