معانی کلمه : خون
لغت نامه دهخدا
خون . [ خ َ ] (اِ) خَن . خانه . (یادداشت مؤلف ). رجوع به خن شود.
خون . (ع اِ) ج ِ خُوان ، خِوان ، خَوّان و خُوّان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) مایعی سرخ رنگ که در رگ های بدن جانوران جریان دارد و تغذیة بدن از آن تأمین می شود. خون مرکب از گلبول های سرخ و سفید است . ، ~ به پا کردن کنایه از: جنگ و جدال سخت و خونین برپا کردن . ، ~ خود را کثیف کردن کنایه از: عصبانی شدن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش اصفهانی
تکیه ای: xün
طاری: xün
طامه ای: xün
طرقی: xün
کشه ای: xün
نطنزی: xun
مترادف و متضاد
خوناب، خونابه
۱. دم
۲. خوناب، خونابه
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
حین؛ هین
