خوبرویی. ( حامص مرکب ) خوب سیمایی. خوش صورتی. خوشگلی. ( ناظم الاطباء ). زیبایی. جمال. حُسن. صباحت. وجاهت. قشنگی. نیکویی. ( یادداشت بخط مؤلف ) : یکی خوبرویی و زیبندگی که هست آیتی در فریبندگی.نظامی.یکی گفت از ختن خیزد نکویی فسانه ست آن طرف در خوبرویی.نظامی.سردفتر آیت نکویی شاهنشه ملک خوبرویی.نظامی.سهی سرو را کرده بالاش پست دماغ گل از خوب روئیش مست.نظامی.خدای یوسف صدّیق را عزیز نکردبخوبرویی لیکن بخو...