خوبروی. ( ص مرکب ) جمیل. آنکه چهره اش نیکو باشد. خوش صورت. زیبا. خوشگل. ( ناظم الاطباء ). صبیح. نیکوروی. خوش سیما. خوب رخسار. ( یادداشت بخط مؤلف ). ج ، خوبرویان : همچنان سرمه که دخت خوبروی هم بسان گرد بردارد از اوی گرچه هر روز اندکی برداردش با ندم روزی بپایان آردش.رودکی.پسر بود او را گزیده چهارهمه خوب روی و نبرده سوار.دقیقی.ای خورفش بتی که چو بینند روی توگویند خوبرویان ماه میاوری.خسروی.شبستان همه...
فرهنگ فارسی
( خوبرو ی ) ( صفت ) آنکه چهره اش زیبا باشد زیبا نیکو روی . جمع : خوبرویان .