خواهشگری. [ خوا / خا هَِ گ َ ] ( حامص مرکب ) شفاعت. ذرع. توسط. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت بخط مؤلف ) : که خواهشگری کن بنزیک شاه ز کردار ما تا ببخشد گناه.فردوسی.دلیران ایران بماتم شدندپر از غم بدرگاه رستم شدند.فردوسی.بپوزش که این ایزدی کار بودکه را بودآهنگ جنگ فرودتو خواهشگری کن بنزدیک شاه مگر سر بپیچدز کین سپاه.فردوسی.تو خواهشگری کن مرا زو بخواه همه راستی جوی و بنمای راه.فردوسی.چو چاره نبد شهری و...