معانی کلمه : خواستن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. درخواست کردن، طلب کردن، طلبیدن.
۲. میل داشتن.
۳. قصد داشتن.
۴. [عامیانه] دوست داشتن.
۵. فراخواندن.
۶. لازم داشتن: یک فروشندۀ خوب برای مغازه می خواهم.
۷. [عامیانه] انتظار داشتن.
۸. [قدیمی] آرزو داشتن.
۹. [قدیمی] اراده کردن.
* خواه ناخواه: ‹خواه وناخواه› خواهی نخواهی، به ناچار.
* خواهی نخواهی: = * خواه ناخواه
۲. میل داشتن.
۳. قصد داشتن.
۴. [عامیانه] دوست داشتن.
۵. فراخواندن.
۶. لازم داشتن: یک فروشندۀ خوب برای مغازه می خواهم.
۷. [عامیانه] انتظار داشتن.
۸. [قدیمی] آرزو داشتن.
۹. [قدیمی] اراده کردن.
* خواه ناخواه: ‹خواه وناخواه› خواهی نخواهی، به ناچار.
* خواهی نخواهی: = * خواه ناخواه
فرهنگ معین
(خا تَ ) [ په . ] (مص ل . ) ۱ - خواهش کردن . ۲ - آرزو داشتن ، طلبیدن . ۳ - اراده کردن . ۴ - قصد داشتن .
فرهنگ فارسی
(مصدر ) ( خواست خواهد خواهدخواست بخواه خواهنده خواهان خواها خواسته خواهش . ۱ - خواهش کردن درخواست کردن . ۲ - طلب کردن طلبیدن . ۳ - اراده کردن . ۴ - آرزو داشتن مشتاق بودن . ۵ - احتیاج داشتن لازم داشتن . ۶ - حکم کردن فرمودن . ۷ - فرا خواندن احضار کردن ( کسی را ).
مترادف و متضاد
خواهش کردن، طلب کردن
امر کردن، فرمان دادن
احضار کردن، فراخواندن
تمایلداشتن، میل داشتن
تصمیم داشتن، قصدداشتن، مصمم ب
آرزو کردن، اراده کردن، طلبیدن، میل کردن
آرزومند بودن، اشتیاق داشتن، مشتاق بودن، راغب بودن
واژه نامه بختیاریکا
خاست و خُم؛ دل کشیدِن
