کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه خواست | کلماتور
معانی کلمه : خواست
تلفظ بین المللی :
/xˈɑst/
تلفظ :
[x'Ast]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
خواست برگ
خواست دادن
خواست قدرت
خواست اکسیژن زیست شیمیایی
خواست اکسیژن شیمیایی
خواست باطنی
خواست کردن
شاد خواست
شابر خواست
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
خواست. [ خوا / خا ] ( ص ) راه کوفته شده. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) جزیره که میان دریا باشد. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). || ( مص مرخم ، اِمص ) اراده. مشیت. ( ناظم الاطباء ). اراده ای که دگرگون نشود : تو پیمان همی داری ورای راست ولیکن فلک را جز اینست خواست.فردوسی.ابا خواست یزدانْش چاره نماندکه در زیر او زور باره نماند.فردوسی.بر این نیز اگر خواست یزدان بوددلم روشن و سخت خندان بو...
فرهنگ عمید
۱. خواهش.
۲. اراده، میل.
۳. [قدیمی] گدایی.
فرهنگ معین
(خا ) (مص مر. ) خواستن .
فرهنگ فارسی
( صفت ) کوفته شده ( راه و جز آن ) .
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
wealth (اسم)غنا، وفور، سامان، دارایی، خواست، سرمایه، مال، زیادی، ثروت، توانگری، تمول، سرکیفیwish (اسم)دلخواه، مراد، مرام، ارزو، طلب، خواهش، خواست، فرمایش، کام، حاجتdisposition (اسم)ساز، وضع، تمایل، خواست، حالت، خیم، مزاج، سرشت، طبیعت، خو، مشربdesire (اسم)میل، مقصود، مراد، مرام، ارزو، طلب، خواهش، خواست، ارمان، کامwill (اسم)میل، ارزو، نیت، اراده، قصد، خواهش، خواست، وصیتنامه، مشیت، وصیتrequest (اسم)د...
کلمات مرتبط
خواست برگ
خواست دادن
خواست قدرت
خواست اکسیژن زیست شیمیایی
خواست اکسیژن شیمیایی
خواست باطنی
خواست کردن
شاد خواست
شابر خواست
نظرات