حسرت خوردن. [ ح َ رَ خوَرْ / خُرْدَ ] ( مص مرکب ) حسرت دیدن. حسرت کشیدن : دست خدای اگر نگرفتی حسرت خوری بسی و بری کیفر.ناصرخسرو.هرکه دنیا را به نادانی و برنائی بخوردخورد حسرت گر به رویش باد پیری بروزید.ناصرخسرو.چو حسرت خورد از پرواز آن بازهمان باز آمدی بردست او باز.نظامی.آن دید در این و حسرتی خوردوین دید در آن و نوحه ای کرد.نظامی.هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام جز بر دو روی یار موافق که درهم است.س...