حالی . (اِخ ) از شعرای محمد شیبانی خان درسمرقند بود و چون پادشاه افاضل نواز آن شهر فتح کرد بدرگاه آمد. رجوع شود به رجال حبیب السیر ص 196. و چون بیشتر شهرت او به بنایی است ، بدان کلمه رجوع شود.
آراسته.
۱. بهمحض اینکه.
۲. درحال؛ درساعت؛ دردم؛ دروقت: ◻︎ در آن مجلس که او لب برگشادی / نبودی تن که حالی جان ندادی (نظامی۲: ۲۱۵)، ◻︎ گرفتند حالی جوانمرد را / که حاصل کن این سیم یا مرد را (سعدی۱: ۸۵).
۳. اکنون؛ حالا.
۴. در آن موقعیت.
( ~.) [ ع . ] (اِفا.) آراسته ، مزین ، متحلی .
(ق .) = حالا: 1 - همین که ، به محض این که . 2 - آن گاه ، آن زمان .
اسم
کنونی، فعلی
متوجه، ملتفت
تفهیم، خاطرنشان
آراسته، متحلی مزین
۱. تفهیم، خاطرنشان
۲. متوجه، ملتفت
۳. آراسته، متحلی مزین
۴. کنونی، فعلی