جوابگو. [ ج َ ] ( نف مرکب ) جوابگوی. جواب گوینده. آنکه جواب دهد. پاسخ دهنده. || آنکه یا آنچه مقابله با امری کند: جواب گوی این اولتیماتوم ، توپ است. ( از فرهنگ فارسی معین ). || مسئول و جواب دهنده نتایج عملی.
فرهنگ عمید
۱. آن که پاسخ می دهد، پاسخ گو. ۲. [مجاز] جبران کننده. ۳. [مجاز] کفایت کننده.
مترادف و متضاد
accountable (صفت)مسئولیت، جوابگو، مسئول حساب، قابل توضیحanswerable (صفت)جوابگو، ضامن، مسئول، ملتزم، پاسخ دار، جواب دارundertaking (اسم)مقاطعه کار کفن ودفن، جواب گو، کارگیرresponder (اسم)برق سنج، جواب گو، پاسخگو، ماده اصلی خرج فشنگundertaker (اسم)متعهد، مقاطعه کار کفن ودفن، جواب گو، کارگیر، عزیمت کنrespondent (اسم)جواب گو...