معانی کلمه : جمع
لغت نامه دهخدا
جمع. [ ج ِ ] (ع اِ) دوشیزه . || همه . (منتهی الارب ). رجوع به جُمْع شود.
جمع. [ ج ُ م َ ] (ع اِ) ج ِ جَمْعاء. (منتهی الارب ). رجوع به جمعاء شود. || ج ِ جمعه ، بمعنی آدینه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به جمعه شود.
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(جَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) گرد کردن . ۲ - فراهم کردن ، فراهم آوردن . ۳ - آسوده (صفتی است برای خاطر ): خاطرجمع . ۴ - (اِ. ) انجمن ، مجمع . ۵ - گروه ، جمعیت . ۶ - مجموع ، همه . ۷ - یکی از چهار عمل اصلی و آن افزودن دو یا چند عدد است به یکدیگر. ۸ - کلمه ای ک
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
زمره
گردآوری
اضافه، علاوه
عده، مجموع، همه
تجمع، جماعت، جمعیت، حزب، دسته، فرقه، گروه، مجمع
۱. تجمع، جماعت، جمعیت، حزب، دسته، فرقه، گروه، مجمع
۲. زمره
۳. اضافه، علاوه
۴. عده، مجموع، همه
۵. گردآوری
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
رمن، فلنج، رایشگری، گروه، الفنج، چندگانه، روی هم
واژه نامه بختیاریکا
کُپ؛ جَم جَمه
فرهنگستان زبان و ادب
{addition} [ریاضی] عملی برای ترکیب دو عنصر در مجموعه ای با ساختار مشخص که مهم ترین خاصیت آن جابه جایی است
{collectivity} [جامعه شناسی] مجموعه ای از افراد
{collectivity} [جامعه شناسی] مجموعه ای از افراد
