تنقیح. [ ت َ ] ( ع مص ) مغز استخوان بیرون کردن. ( تاج المصادر بیهقی ). مغز بیرون کردن از استخوان. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || نیک پیراستن چوب. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( دهار ). پاکیزه کردن تنه درخت را از شاخ ریزه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) : و نهالی که در عهد اعتدال فروردین به غرس و تنقیح تزیین ننمایی خاکش بمهر مادران تربیت نکند. ...
فرهنگ عمید
۱. پاکیزه کردن، خالص کردن. ۲. اصلاح کردن و پاکیزه کردن کلام از عیب ونقص.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - پاکیزه کردن . ۲ - اصلاح کردن کلام از عیب و نقص .
دانشنامه آزاد فارسی
تنقیح (التنقیح) (فقه حنفی). تَنقیح (التَّنقیح) (۱)تألیف صدرالشّریعة ثانی، در حدود نیمۀ اول قرن ۸ق، کتابی به عربی، در علم اصول فقه حنفی. اثری بسیار معروف که هدف از تألیف آن، تنقیح و تهذیب اثر فخرالاسلام بَزودی و تبیین آرای او بوده است. در این کتاب، آرای بَزودی و ابن حاجب به همراه نکته پردازی ها و تحقیقات ارزندۀ مؤلف گرد آمده است. مؤلف ضمن ارائۀ تعریفی دقیق از اصول فقه و اصطلاحات رایج آن، به قدر ک...
فرهنگ فارسی
پاکیزه کردن، خالص کردن، اصلاح وپاکیزه کردن کلام۱- ( مصدر ) پاکیزه کردن. ۲ - خالص کردن ویژه کردن . ۳ - اصلاح کردن کلام از عیب و نقص تهذیب کردن سخن . ۴ - ( اسم ) اصلاح تهذیب . جمع : تنقیحات . یا تنقیح مناط . تعمیم حکم متعلق بموضوعی مخصوص است بالغای خصوصیات بدین نحو که خصوصیات مذکور داخل در حکم نباشد و بعبارت دیگر نظر و اجتهاد است در تعیین امری که نص برعیت آن وارد استمثلا هر گاه شارع حکمی را بسببی تش...
دانشنامه عمومی
پاک کردن
مترادف و متضاد
پاک کردن
اصلاح، پیراستگی، تهذیب، تصحیح
اصلاح کردن، پاکیزهگردانیدن، پیراستن، تهذیب کردن (کلام)، خالصگردانیدن