تنسوق. [ ت َ ] ( مغولی ، اِ ) مأخوذ از تنسخ فارسی و بمعنی آن. ( ناظم الاطباء ). معرب تنسخ. ( از برهان ). صاحب غیاث در ذیل تنسوقات آرد : این جمع تنسوق است که لفظ ترکی و بمعنی نادر، و صاحب رشیدی نوشته که تنسوق معرب تنسخ است و آن نوعی از جامه نفیس که آنرا تن زیب گویند و مجازاً بمعنی تحفه و چیز نفیس و عجیب. در سراج نوشته که تنسوقات جمع تنسوق است و تنسوق معرب تنسخ است که بالفتح و سین مهمله مضموم و خای...