معانی کلمه : تلخ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دارای طعم تلخی.
۲. [مجاز] آدم تند و بدخو.
۳. [مجاز] ناخوشایند، سخت: دوران تلخ.
۴. (اسم ) [مجاز] شراب.
۲. [مجاز] آدم تند و بدخو.
۳. [مجاز] ناخوشایند، سخت: دوران تلخ.
۴. (اسم ) [مجاز] شراب.
فرهنگ معین
(تَ ) [ په . ] (ص . ) ۱ - دارای مزة غیرمطبوع ، بدمزه . ۲ - زننده ، سخت ، سخن تلخ . ۳ - تندخو، بدخلق .
فرهنگ فارسی
ناگوار، ضدشیرین، آدم تندوبدخو، تلخ بودن
( صفت ) ۱ - دارای مز. غیر مطبوع بدمزه مقابل شیرین . ۲ - زننده سخت : سخنی تلخ . ۳ - تند خو بد خلق آدمی تلخ است .
( صفت ) ۱ - دارای مز. غیر مطبوع بدمزه مقابل شیرین . ۲ - زننده سخت : سخنی تلخ . ۳ - تند خو بد خلق آدمی تلخ است .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱شکم گنده ۲چاق و تنبل
/toloKh/ شکم گنده - چاق و تنبل
گویش اصفهانی
تکیه ای: tal
طاری: tal
طامه ای: tal
طرقی: tal
کشه ای: tal
نطنزی: tal
مترادف و متضاد
زننده، ناخوش، ناخوشایند، ناگوار ≠ خوش، گوارا
۱. زننده، ناخوش، ناخوشایند، ناگوار ≠ خوش، گوارا
۲. مر ≠ پرحلاوت، خوش، شیرین
۳. حزین، غمناک، غمگین
۴. اخمو، بداخلاق، عبوس
۵. باده، شراب، می
واژه نامه بختیاریکا
تَهل
