ترنجیده. [ ت ُ / ت َ رُ / رَ دَ / دِ ] ( ن مف ) اسم مفعول از ترنجیدن. ( حاشیه برهان چ معین ). چین و آژنگ و انجوخ گرفته را گویند. ( فرهنگ جهانگیری ) ( از انجمن آرا ) ( ازآنندراج ). چین و شکن بهم رسانیده. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). چین و شکن گرفته. ( فرهنگ رشیدی ) : ای تو تبتی مشک و حسودت زرغنج بابور تو، رخش پور دستان خرمنج بادا رخ حاسدت ترنجیده و زردسر بر طبقی نهاده پیشت چو ترنج.سوزنی. || آغالیده ...
فرهنگ عمید
۱. درهم کشیده، فشرده. ۲. افسرده: جان ترنجیده و شکسته دلم / گویی از غم همی فروگسلم (رودکی: ۵۴۶ ).
فرهنگ معین
(تَ رَ دِ ) (ص مف . ) سخت درهم کشیده شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- سخت درهم کشیده و کوفته . ۲- چین بهم رسانیده بر چین و شکن . ۳- درشت گردیده.