معانی کلمه : تاز کردن
لغت نامه دهخدا
تاز کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تاختن. حمله کردن. تعرض کردن :
اگر من بر تو لختی ناز کردم
و یا بر تو زمانی تاز کردم.بر او دست خود را سبک تاز کرد
وز انگشتش انگشتری باز کرد.
اگر من بر تو لختی ناز کردم
و یا بر تو زمانی تاز کردم.بر او دست خود را سبک تاز کرد
وز انگشتش انگشتری باز کرد.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) تاختن حمله کردن تعرض کردن .
