( تاب آوردن ) تاب آوردن. [ وَ دَ ]( مص مرکب ) صبر. مصابرت. صابری. صبوری کردن. شکیبا بودن. || برخود هموار کردن. رجوع به تاب شود. || تحمل کردن. طاقت آوردن : تاب دغا نیاورد قوت هیچ صفدری گر تو بدین مشاهده حمله بری به لشکری.سعدی.ز درد عشق تو دوشم امید صبح نبوداسیر هجر چه تاب شب دراز آرد؟سعدی.مگر بر تو نام آوری حمله کردنیاوردی از ضعف تاب نبرد.سعدی ( بوستان ).چو آهن تاب آتش می نیاردنمیباید که پیشانی کند...
فرهنگ معین
( تاب آوردن ) (وَ دَ ) (مص ل . ) تحمل کردن ، طاقت آوردن .
فرهنگ فارسی
( تاب آوردن ) ( مصدر ) ۱ - صبر کردن مصابرت شکیبا بودن .۲- تحمل کردن طاقت آوردن. ۳- برخود هموار کردن . ۴- ایجاد خلل و فساد کردن .
اصطلاحات
( تاب آوردن ) معنی اصطلاح -> تاب آوردن در برابر شخص یا حادثه ای مقاومت کردن و از پا درنیامدن مثال: او آن همه سختی را تاب آورد، اما تحمل این یک حرف را نداشت.
مترادف و متضاد
abide (فعل)ماندن، ایستادگی کردن، پایدار ماندن، ساکن شدن، ایستادن، منتظر شدن، وفا کردن، تاب اوردن، ساکن بودنtolerate (فعل)تاب اوردن، تحمل کردن، مدارا کردن، برخورد هموار کردن، طاقت داشتنwithstand (فعل)تاب اوردن، تحمل کردن، مقاومت کردن با، ایستادگی کردن در برابر، استقامت ورزیدنbear (فعل)تاب اوردن، بردن، مربوط بودن، حمل کردن، داشتن، زاییدن، تحمل کردن، متحمل شدن، در برداشتن، میوه دادن...