تاب آوردن . [ وَ دَ ](مص مرکب ) صبر. مصابرت . صابری . صبوری کردن . شکیبا بودن . || برخود هموار کردن . رجوع به تاب شود. || تحمل کردن . طاقت آوردن : تاب دغا نیاورد قوت هیچ صفدری گر تو بدین مشاهده حمله بری به لشکری . سعدی .ز درد عشق تو دوشم امید صبح نبوداسیر هجر چه تاب شب دراز آرد؟ سعدی .مگر بر تو نام آوری حمله کردنیاوردی از ضعف تاب نبرد. سعدی (بوستان ).چو آهن تاب آتش می نیاردنمیباید که پیشانی کند مو...
فرهنگ معین
(وَ دَ) (مص ل .) تحمل کردن ، طاقت آوردن .
مترادف و متضاد
برخودهموار کردن، بردباری کردن، تحمل کردن، طاقتآوردن، یارستن ≠ برنتافتن
۱. برخودهموار کردن، بردباری کردن، تحمل کردن، طاقتآوردن، یارستن ≠ برنتافتن ۲. پایداری کردن، مقاومت کردن ۳. شکیبا بودن، صبر کردن