معانی کلمه : ت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
تی۱#NAME?
نام واج «ت».
چهارمین حرف الفبای فارسی؛ تا. Δ در حساب ابجد: «۴۰۰».
ضمیر متصل که به آخر کلمه افزوده میشود و به این معانی دلالت میکند: ۱) مالِ تو؛ تو: دخترت، چشمت. ۲) تو را: میفرستمت، ◻︎ ای غایب از نظر به خدا میسپارمت / جانم بسوختی و ز جان دوست دارمت (حافظ: ۲۰۰). ۳) به تو: گفتمت.
فرهنگ معین
(حر.) چهارمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر عدد 400 می باشد.
(ضم .) ضمیر متصل شخصی ، دوم شخص مفرد. و آن بر دو گونه است : الف - اضافی : کتابت . ب - مفعولی : گفتمت .
(حر. ) چهارمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر عدد ۴٠٠ می باشد.
(ضم . ) ضمیر متصل شخصی ، دوم شخص مفرد. و آن بر دو گونه است : الف - اضافی : کتابت . ب - مفعولی : گفتمت .
(ضم . ) ضمیر متصل شخصی ، دوم شخص مفرد. و آن بر دو گونه است : الف - اضافی : کتابت . ب - مفعولی : گفتمت .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
پنجمین حرف (وات) الفبای فارسی
وسیلهای به شکل T برعکس برای شستن کف اتاق و غیره
(ضمیر ملکی دوم شخص مفرد)، -ت، (خودمانی) مال تو، تو، تو را
دانشنامه عمومی
تُ:(to) در گویش گنابادی یعنی تو، ضمیر دوم شخص مفرد
مترادف و متضاد
thy (ضمير)
مال تو، ت
your (ضمير)
خودمانی، ت، مال شما، مربوط به شما، متعلق به شما
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( تُ ) تاب؛ توان
