بیوفتادن. [ دَ ] ( مص ) افتادن. افتیدن. اوفتادن. رجوع به افتادن و مترادفات آن شود.- از پای بیوفتادن ؛ از پای افتادن. زمین گیر شدن. ناتوان گشتن : بیوفتادم از پای و کار رفت از دست ز کامرانی ماندم جدا و ناز و نعیم.سوزنی.- شمشیر از گردن کسی بیوفتادن ؛ از قتل نجات یافتن : پس هر کس این سخن بگفت مسلمان شد و از کفر بیرون آمد و خون او بسته شد و شمشیراز گردن او بیوفتاد. ( ترجمه تفسیر طبری )....