برافتادن. [ ب َ اُ دَ ] ( مص مرکب ) افتادن : وان قطره باران که برافتد بگل سرخ چون اشک عروس است برافتاده برخسار.منوچهری.رجوع به افتادن شود. || نابود گشتن. ( غیاث اللغات ) ( بهار عجم ) ( آنندراج ). ورافتادن. هلاک شدن. منقرض شدن. قلع و قمع شدن. مستأصل شدن : آلتونتاشیان همه ذلیل شدند و برافتادند. ( تاریخ بیهقی ). سیمجوریان برافتادند و کار سپاهسالاری بر امیر محمود قرار گرفت.( تاریخ بیهقی ). پس از بر ا...
فرهنگ عمید
۱. از میان رفتن، نابود شدن. ۲. از مد افتادن.
فرهنگ معین
(بَ. اُ دَ ) (مص ل . ) از میان رفتن ، از بین رفتن .
فرهنگ فارسی
از میان رفتن، نابودشدن، ازمدافتادن ( مصدر ) از میان رفتناز بین رفتننابود گشتن . ۲- ور افتادن از مد افتادن .