بیهوش. ( ص مرکب ) ( از: بی + هوش ) که هوش ندارد. که فاقد هوش است. بی فهم. بی فراست. بی شعور. ( ناظم الاطباء ). کندفهم. مقابل باهوش. خِنگ. دیرفهم. کندذهن. بی ذکاوت. بی حافظه. کم فراست. ( یادداشت مؤلف ):ضعضع؛ مرد بی رای و هوش. ( منتهی الارب ) : سخن سپارد بیهوش را به بند بلاسخن رساند هشیار را به عهد و لوا.مولوی.- امثال : حسن بچه بیهوشی است و حسین بچه بیهوشی نیست . ( یادداشت مؤلف ).- بیهوش و حواس ؛ ...
فرهنگ عمید
۱. کندذهن، کندفهم. ۲. (پزشکی ) کسی که در اثر داروی بیهوشی یا علت دیگر هوش و حواسش از کار افتاده باشد و احساس درد نکند.
فرهنگ معین
(ص مر. ) ۱ - کندذهن ، کندفهم . ۲ - آن که طبیعتاً یا با داروی بیهوشی ، حواس خود را از دست داده باشد و درد را احساس نکند.
فرهنگ فارسی
کندذهن، کندفهم، نقیض باهوش ( صفت ) ۱ - کند ذهن کند فهم : مقابل باهوش . ۲ - آنکه طبیعه یا باداروی بیهوشی حواس وی از کار افتاده باشد و درد را احساس نکند . که هوش ندارد . که فاقد هوش است . بی فهم . بی فراست . بی شعور . کندفهم . مقابل باهوش .
دانشنامه عمومی
کسی که از هوش رفته باشد.
مترادف و متضاد
unwitting (صفت)بی خبر، بی هوش، غیر عمدی، بی توجه، بی اطلاعinconscient (صفت)بی خبر، بی روح، بی خرد، بی هوش، غیر اگاه، ناخود اگاهunintelligent (صفت)کودن، بی هوش، بی استعدادwitless (صفت)بی خبر، بی معنی، نادان، کودن، بی شعور، بی هوش، نفهم، دیر فهمcomatose (صفت)اغماء، بی هوش، بیهشunmeaning (صفت)پوچ، بی معنی، چرند، احمق، بی هوش، نامفهوم، بی عقل، بی اهمیت، کم عمق...