بیجان. ( ص مرکب ) بی روان. بی حیات. ( ناظم الاطباء ) : چرخ را انجم میان دستهای چابکندکز لطافت خاک بی جان را همی با جان کنند.ناصرخسرو.روزی بر سلیمان علیه السلام اسب عرض کردند وی گفت شکر خدای تعالی را که دو باد را فرمانبردار من کرد. یکی با جان و یکی بی جان تا بیکی زمین می سپرم و بیکی هوا. ( نوروزنامه ص 95 ).از عتاب دوستان چون سایه نتوان دردمیدجان فشاندن باید و چون سایه بی جان آمدن.خاقانی.بی جان چه ک...
فرهنگ فارسی
مرده
بی روان . بی حیات .
دانشنامه عمومی
بیجان، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان ماکو در استان آذربایجان غربی ایران است.wiki: بی جان بیجان (ابهام زدایی). بیجان به معنای جماد دربرابر جاندار است.بیجان (ماکو)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان ماکو در استان آذربایجان غربی ایرانبیجان (شهر)بیجان همچنین ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره کند:wiki: بیجان (ابهام زدایی) بیجان (شهر). بیجان نام شهریست از شهرهای یمن جنوبی، از توابع استان حضرموت...
گویش مازنی
۱بی جان ۲صاف روشن
/bijaan/ بی جان - صاف روشن
مترادف و متضاد
جماد، حجر
اسم ≠ جاندار
بیحال، ضعیف، نزار
breatkmtor_omniess (صفت)مشتاق، بی نفس، بی جانinanimate (صفت)بی جان، غیر ذیروحinert (صفت)بی روح، بی جان، ساکن، راکد، فاقد نیروی جنبش، پر نشدهexanimate (صفت)بی روح، بی جان، مرده، جامد، کسل، دل مرده و بی روحinsentient (صفت)بی جان، بی حس...