بشولیدن. [ ب َ / ب ِ / ب ُ دَ ] ( مص ) بشوریدن. پشولیدن. دیدن و دانستن. ( برهان ) ( فرهنگ خطی ) ( صحاح الفرس ) ( سروری ). دیدن و نگریستن. ( ناظم الاطباء ). دیدن. ( فرهنگ نظام ) : کار بشولی که خرد کیش شداز سر تدبیر و خرد پیش شد.ابوشکور( از فرهنگ نظام ) ( از اشعار پراکنده ). || برهم زدن و پریشان کردن. ( برهان ) ( سروری ). پریشان کردن. ( غیاث ). بشوریدن. ( شرفنامه منیری ). شوریده کردن و برهم زدن و پر...