بسیجیدن. [ ب َ دَ ] ( مص ) بسیچیدن. پسیچیدن. کارها را آراسته و مهیاو آماده کردن. ( برهان ). کارسازی کردن و استعداد نمودن. ( برهان : بسیجد ) ( از ناظم الاطباء ). ساختن کاری باشد. ( لغت فرس اسدی ) ( از آنندراج ). بسغدن. ( صحاح الفرس ). تهیه و کارسازی کردن. ( فرهنگ نظام ). آراستن. ( مؤید الفضلاء ). تدارک کردن. حاضر کردن. آمادن. خود را حاضر نمودن. بیاسغدن. آسغدن. از پیش حاضر کردن. تهیه دیدن. و رجوع ب...
(بَ دَ ) (مص م . ) ۱ - آماده شدن . ۲ - قصد کردن . ۳ - تدبیر کردن . ۴ - سامان دادن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ( بسیجید بسیجد خواهد بسیجید ببسیج بسیجنده بسیجیده ) ۱- پوشیدن ساز جنگ . ۲- ساز سفر کردن . ۳- تدبیر کردن . ۴- سامان دادن . ۵- کاری را آراسته و مهیا و آماده کردن. ۶-انجام دادن . ۷- قصد کردن آهنگ کردن ازاده نمودن .