بریان شدن. [ ب ِرْ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) برشته شدن. کباب شدن. اِنشواء.( از تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ). تقلّی. ( از تاج المصادر بیهقی ). نُضج. ( از دهار ) : ز تیغ تو الماس بریان شودزمین روز جنگ تو گریان شود.فردوسی.من از دخت مهراب گریان شدم چو بر آتش تیز بریان شدم.فردوسی.در دلو نور افشان شده ، زآنجا بماهی دان شده ماهی ازو بریان شده ، یکماهه نعما داشته.خاقانی.گاهی ز جان بیجان شدم گاهی ز دل ...
فرهنگ فارسی
برشته شدن کباب شدن .
مترادف و متضاد
grill(فعل)
پختن، بریان کردن، بریان شدن، روی سیخ یا انبر کباب کردن