برون آمدن . [ ب ِ / ب ُ م َ دَ ] (مص مرکب ) بیرون آمدن . خارج شدن . بدر شدن : آن زن از دکان برون آمد چو بادپُس فلرزنگش بدست اندر نهاد. رودکی .هیچ نایم همی ز خانه برون گوئیَم درنشاختند به لک . آغاجی .چنان منکر لفجی که برون آید از رنگ بیاوردش جانم بر زانو ز شتالنگ . حکاک .یکی دشت با دیدگان پر ز خون که تا او کی آید ز آتش برون . فردوسی .نماندند یک تن در آن جایگاه بیامد برون رستم کینه خواه . فردوسی .به...
مترادف و متضاد
۱. خارجشدن ≠ داخل شدن ۲. دمیدن، روییدن، سرزدن، سبز شدن