برنشاندن. [ ب َ ن ِ دَ ] ( مص مرکب ) ( از: پیشوند بر+ مصدر نشاندن ) متعدی برنشستن. سوار کردن. ارکاب.- سپاه ( سپه ، لشکر ) برنشاندن ؛ مجهز کردن آن. آماده کردن آن برای رفتن : چو گفتار بشنید و نامه بخواندسپاه پراکنده را برنشاند.فردوسی.چو نامه بخوانی سپه برنشان بدین بارگاه آی با سرکشان.فردوسی.چو بیدار شد بخردان را بخواندسران سپه را همه برنشاند.فردوسی.فرستاده را چون بر اینسان براندهمانگه سپه رزم را برن...
فرهنگ عمید
۱. سوار کردن. ۲. بر تخت نشاندن. ۳. کسی را بر جایی نشاندن.
فرهنگ معین
(بَ. نِ دَ ) (مص م . ) ۱ - سوار کردن . ۲ - به سلطنت رساندن .
فرهنگ فارسی
برقرار کردن شرطی خاص، ازجمله یک کردن بیت یا صفر کردن دستگاه شمارش
سوارکردن، برتخت نشاندن، کسی رابرجائی نشاندن ( مصدر ) ۱- سوار کردن ( براسب و مانند آن ) ۲- برتخت سلطنت نشاندن جلوس دادن بر اریک. سلطنت .
فرهنگستان زبان و ادب
{set} [مهندسی مخابرات] برقرار کردن شرطی خاص، ازجمله یک کردن بیت یا صفر کردن دستگاه شمارش