برفشاندن. [ ب َ ف َ / ف ِ دَ ] ( مص مرکب ) برافشاندن. حرکت دادن دست را تا هرچه در دست باشد بیفتد. ( آنندراج ). || ریختن. پاشیدن : چو ممکن گرد امکان برفشاندبجز واجب دگر چیزی نماند.شبستری.- آتش خشم و کین برفشاندن ؛ سخت خشمگین شدن. نمودن خشم : فرستاده را خوار کرد و براندهمی آتش خشم و کین برفشاند.فردوسی.- از دیده خون دل برفشاندن ؛ کنایه از سخت گریستن : بپذرفت و زآن شهر لشکر براندز دیده همی خون دل برفش...