بدگوی. [ ب َ ] ( نف مرکب ) بدگو. عیب گو. مفتری. آنکه فحش و زشت می گوید. ( از ناظم الاطباء ). هُمَزة. ( ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ) . لماز. هماز. نمام. ( یادداشت مؤلف ) : نکرد اندرین داستانها نگاه ز بدگوی و بخت بد آمد گناه.فردوسی.ز گفتار بدگوی و از نام و ننگ هراسان بود سر نپیچد ز جنگ.فردوسی.یکی چاره سازم که بدگوی من نراند بزشت آب در جوی من.فردوسی.بدگوی او نژند و دل افکار و مستمندبدخوا...
فرهنگ فارسی
( صفت ) کسی که زیاد دشنام دهد آنکه غالبا سخن زشت گوید بد زبان بد دهان .