بدگمان. [ ب َ گ ُ / گ َ ] ( ص مرکب ) آنکه گمان بد داشته باشد. ( آنندراج ). سؤظن دار. بدخیال.شبهه دار. ( ناظم الاطباء ). متظنن. ( مهذب الاسماء ). سَیَّی ءالظن. ظنون. بدسگال. مقابل نیکوگمان : هجیر ستیزنده بدگمان که می داشت راز سپهبد نهان.فردوسی.بگفتار گرسیوز بدگمان درفشی مکن خویشتن در جهان.فردوسی.چون این سخنان نبشته نیاید وی بدگمان بماند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 81 ). و هم از قضای آمده است که این خد...
فرهنگ عمید
بدبین، کسی که گمان بد ببرد، کسی که دربارۀ دیگری گمان بد بکند.
فرهنگ معین
( ~. گُ )(ص مر. ) ۱ - کسی که سوءظن دارد. ۲ - حسود. ۳ - مغرض .
فرهنگ فارسی
فرد دچار بدگمانی
بدبین، کسی که گمان بد ببرد، گمان بد کردن ( صفت ) ۱ - کسی که سوئ ظن دارد آنکه گمان بد ببرد بد خیال . ۲ - رشک برنده حسود . ۳ - مغرض .
مترادف و متضاد
شکاک، ظنون، ظنین، کجاندیش ≠ خوشگمان
defiant (صفت)جسور، مخالف، مبارز، خیره چشم، بدگمان، بی اعتناءsuspicious (صفت)بدگمان، مشکوک، ظنین، حاکی از بدگمانیdistrustful (صفت)بدگمان، بی اعتقادmistrustful (صفت)بدگمان، بی اعتقاد...