بدمهری. [ ب َ م ِ ] ( حامص مرکب ) نامهربانی. بدخواهی. ( ناظم الاطباء ). سردمهری. ( آنندراج ). بی مهری.( از ولف ). صفت بدمهر. ( یادداشت مؤلف ) : به بدمهری من روانم مسوزبه من بازبخش و دلم برفروز.فردوسی.بریده چو طبع مؤمن از مرتداز بددلی و بدی و بدمهری.منوچهری.یک چند کنون لباس بدمهری از دلت همی بباید آهختن.ناصرخسرو.دل نرم را سخت کردی چو سنگ به بدمهری اندر زدی هر دو چنگ.شمسی ( یوسف و زلیخا ).تو بدین ...