بدروزی . [ ب َ ] (ص مرکب ) آنکه روزی او به دشواری رسد. بدرزق . (فرهنگ فارسی معین ).
بدروزی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) بدبختی . تیره بختی . بدروزگاری : همان بند بلا بر هم شکستم وز آن زندان بدروزی بجستم . (ویس و رامین ).بدان زاری و بدروزی همی گشت چو ماهی چند بر رفتنش بگذشت . (ویس و رامین ).به بدروزی و تنهایی بمیردپس آنگه دشمنش جایش بگیرد. (ویس و رامین ).علم کز ب...
فرهنگ فارسی
آنکه روزی او به دشواری رسد بد رزق . ( صفت ) آنکه روزی او بدشواری رسد بد رزق .