بار. بدین صورت شکلی از بئآر است در سمعانی . رجوع به بئآر شود.
بار. [ بارر ] (اِخ ) ابراهیم بن فضل . راوی دروغگویی بود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بار. (اِخ ) نام دهی است از ولایت طوس . (برهان ). نام شهری در نزدیکی طوس . (ناظم الاطباء).
بسیارخیّر؛ نیکوکار؛ صالح.
دفعه؛ مرتبه؛ کرت: یک بار؛ دو بار؛ سه بار.
واحد اندازهگیری فشار جو، تقریباً برابر با فشار یک اتمسفر.
ساحل؛ کنار؛ جای انبوهی و بسیاریِ چیزی: جویبار، دریابار، رودبار، زنگبار، هندوبار.
۱. بزرگ؛ جلیل؛ بارفعت: باراله، بارخدا، بارپروردگار، ایزدبار، خالقبار، ذوالجلالبار.
۲. (اسم) = بارخدا
(ص .) بزرگ ، بزرگوار.
(رّ) [ ع . ] (ص .) نیکوکار.
یافتن (تَ) (مص ل .) اجازة ورود به بارگاه شاه یافتن .
[ فر. ] ( اِ.) میخانه ، جایی که در آن سرپایی نوشابه و خوراک خورند.
( اِ.) 1 - اجازه ، رخصت . 2 - اجازة حضور نزد شاه یا امیر. 3 - دفعه ، مرتبه .
(پس .) به صورت پسوند در آخر برخی واژه ها معنای ساحل ، کنار و انبوهی می دهد مانند: جویبار، زنگبار.
1- اجازه 2- مرتبه 3- میوه 4- ثمر
بگو – حرف بزن
۱بار حیوان بارکش برابر با دولنگه ۲دفعه ۳نتیجه و ثمر
اولین مرحله ی غوزه گرفتن بوته ی پنبه که چند کاسبرگ سبز آن ...
1. بار؛ 2. میوه درخت.
کود
جنین
شرفیابی
رنج، مشقت
اجازه، رخصت
ثقل، گرانی، وزن
بنه، توشه، حمل، محمول، محموله
بر، ثمر، ثمره، حاصل، محصول، میوه
رستوران، کاباره، مشروبفروشی، میخانه
پاس، دفعه، مرتبه، مرحله، مره، نوبت، وعده، وهله