( آکندن ) آکندن. [ک َ دَ ] ( مص ) پر کردن. انباشتن. امتلاء : نشان پشت من است آن دو زلف مشک آگین نشان جان من است آن دو چشم سحرآکند.رودکی.بیفکنی خورش پاک را ز بی اصلی بیاکنی به پلیدی چو ماکیان تو کژار.بهرامی.وگر ببلخ زمانی شکار چال کندبیاکند همه وادیش را به بط وبچال.عماره.نخستین صد و شصت پیدا و سی که پیداوسی خواندش پارسی بگوهر بیاکند هر یک چو سنگ نهادند بر هر یکی مهر تنگ.فردوسی.دگر گنج کش خواندندی ع...
فرهنگ عمید
( آکندن ) پر کردن، انباشتن: نکوشم به آکندن گنج من / نخواهم پراگندن انجمن (فردوسی: ۶/۵۹۷ حاشیه ).
فرهنگ معین
( آکندن ) (کَ دَ ) [ په . ] (مص م . ) ۱ - پر کردن ، انباشتن . ۲ - توی چیزی را پُر کردن . ۳ - سطح چیزی را با چیز دیگری پوشاندن . ۴ - غنی کردن ، آبادان کردن . ۵ - مدفون ساختن .
فرهنگ فارسی
( آکندن ) ( مصدر ) ( آکند آکند خواهد آکند بیاکن آکننده آکنده آکنش ) ۱ - پر کردن انباشتن امتلا. ۲ - حشو در نهادن آکنه نهادن آکنش نهادن . ۳ - پوشیدن سطح چیزی بچیزی . ۴ - غنی کردن آبادان کردن . ۵ - دفن کردن مدفون ساختن . یا آکندن پهلو . فربه شدن . یا آکندن یال . قوی شدن بزرگ شدن . یاریش بفلفل آکندن . تیز تر کردن غم درد یاخشم بجای تسکین آن .
مترادف و متضاد
fill(فعل)
انباشتن، باد کردن، بار کردن، سیر کردن، پر کردن، پر شدن، متراکم وانباشته کردن، نسخه پیچیدن، اکندن