معانی کلمه : اولی
لغت نامه دهخدا
اولی . [ اَ ] (اِ) ممال اَولی ̍. (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
ویژگی کسی یا چیزی که پیش از همه است.
۱. سزاوارتر؛ لایقتر؛ شایستهتر.
۲. برتر.
ویژگی کسی یا چیزی که پیش از همه است.
۱. سزاوارتر، لایق تر، شایسته تر.
۲. برتر.
۱. سزاوارتر، لایق تر، شایسته تر.
۲. برتر.
فرهنگ معین
(لا) [ ع . ] (ص .) نخستین ، اولین .
(اَ یا اُلا) [ ع . ] (ص تف .) سزاوارتر، صواب تر.
(اَ یا اُلا ) [ ع . ] (ص تف . ) سزاوارتر، صواب تر.
(لا ) [ ع . ] (ص . ) نخستین ، اولین .
(لا ) [ ع . ] (ص . ) نخستین ، اولین .
فرهنگ فارسی
سزاوارتر، لایق تر، شایسته تر، برتر، مونث اول به معنی نخست، یکم
۱ - نخستین اولین . ۲ - ( اسم ) اینجهان گیتی .
منسوب به اول
۱ - نخستین اولین . ۲ - ( اسم ) اینجهان گیتی .
منسوب به اول
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱کرت های شالی کاری – کرت های کوچک و بزرگ بی شکل ۲برکه ی عمیق ...
/ooli/ کرت های شالی کاری – کرت های کوچک و بزرگ بی شکل - برکه ی عمیق ۳آب تنی
مترادف و متضاد
ارجح، برتر، سزاوارتر، مقدم
prior (صفت)
پیشین، قبلی، مقدم، جلوی، از پیش، اسبق، اولی
pristine (صفت)
پیشین، تر و تازه، اولی، طبیعی و دست نخورده
