کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه اقدام-کردن | کلماتور
معانی کلمه : اقدام کردن
تلفظ بین المللی :
/ˈeq1dɑm kˈardan/
تلفظ :
['eq1dAm k'aRdan]
پیمایش سریع
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
اقدام کردن به کاری بی واهمه
اقدام یا مبادرت کردن به
با گیوتین اعدام کردن
اعدام کردن
بی اندام کردن
قطع اندام کردن
ابداع کردن
ابرام کردن
اتهام متقابل وارد کردن
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - کاری را پیش گرفتن دست بکاری زدن . ۲ - دلیری کردن .
مترادف و متضاد
proceed
(فعل)
پیش رفتن، حرکت کردن، ناشی شدن از، رهسپار شدن، اقدام کردن، پرداختن به
lauthornch
(فعل)
شروع کردن، انداختن، روانه کردن، پراندن، پرت کردن، اقدام کردن
کلمات مرتبط
اقدام کردن به کاری بی واهمه
اقدام یا مبادرت کردن به
با گیوتین اعدام کردن
اعدام کردن
بی اندام کردن
قطع اندام کردن
ابداع کردن
ابرام کردن
اتهام متقابل وارد کردن
نظرات