ابومقاتل. [ اَ م ُ ت ِ ] ( ع اِ مرکب ) گزر. جزر. ( مهذب الأسماء ) ( السامی فی الأسامی ). زردک. حویج.ابومقاتل. [ اَ م ُ ت ِ ] ( اِخ ) سلم. از مردم مرو. محدث است.ابومقاتل. [ اَ م ُ ت ِ] ( اِخ ) ضریر. از جمله شعراء عرب ملازم درگاه داعی کبیر. او نوبتی قصیده ای در مدح داعی در سلک نظم کشیدکه مصراع اولش این است : اﷲ فرد و ابن زید فرد. و چون داعی این مصراع شنید بانگ بر شاعر زد و خود را از مسند بیفکند و ...