( آبخورد ) آبخورد. [ خوَرْ / خُرْ ] ( مص مرکب مرخم ، اِمص مرکب ) مخفف آب خوردن : درخت ارچه سبزش کند آبخوردشود نیز زافزونی آب زرد.امیرخسرو دهلوی. || ( اِ مرکب ) قسمت. نصیب : جان شد این جا چه خاک بیزد تن کابخوردش از این جهان برخاست.خاقانی. || منهل و مشرب ، و مجازاً به معنی مقام و منزل و جایگاه : لیکن از یاد تو ما را چاره نیست تا در این خاک است ما را آبخورد.سنائی.شه عالم آهنج گیتی نورددر آن خاک یک ما...
فرهنگ عمید
( آبخورد ) ۱. [مجاز] نصیب، قسمت، روزی: جان شد اینجا چه خاک بیزد تن / کآبخوردش ز خاکدان برخاست (خاقانی: ۶۱ ).۲. کنار رودخانه، تالاب، سرچشمه، و محلی که از آنجا آب بردارند یا آب بخورند: در او نیست روینده را آبخورد / که گرماش گرم است و سرماش سرد (نظامی۶: ۱۱۱۴ ).۳. [مجاز] مقام، منزل، جایگاه.۴. (اسم مصدر ) آب خوردن: درخت ارچه سبزش کند آبخورد / شود نیز زافزونی آب زرد (امیرخسرو: لغت نامه: آبخورد ).* آبخور...
فرهنگ معین
( آبخورد ) (خُ ) ۱ - (مص مر. ) آب خوردن . ۲ - (اِمر. ) آبخور، آبشخور. ۳ - بهره ، نصیب .
فرهنگ فارسی
( آبخورد ) ۱- ( مصدر ) آب خوردن . ۲ - ( اسم ) آبخور آبشخور منهل مشرب . ) ۳ - قسمت نصیب روزی . مخفف آبخوردن