معانی کلمه : آرام
لغت نامه دهخدا
آرام . (اِخ ) تخلص میرزاصادق نام یزدی از شعرای متأخر، در قرن سیزدهم هجری .
آرام . (اِخ ) بروایت تورات ، نام پنجمین فرزند سام بن نوح . || نام سوریه و شام و بین النهرین مسکن آرامیان فرزندان آرام بن سام بن نوح .
فرهنگ عمید
آهوهای سفید.
فرهنگ معین
1 - ( اِ.) قرار، سکون . 2 - درنگ . 3 - آسایش ، راحتی . 4 - (ص .)ساکت ، خاموش . 5 - امن . 6 - (ق .) به آهستگی .
گویش مازنی
۱آغل گوسفندان –آغل بره ۲آهسته
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: ārām) سکون ، ثبات ، آسایش ، طمأنینه ، صلح ، آشتی ، راحت ؛ (در قدیم) مایهی آرامش ، آرامش بخش ، تسلی بخش.
مترادف و متضاد
طمانینه
امان، امن
ثبات، سکون
آهسته، باتانی، یواش
آسوده، راحت، فارغبال
بیجنبش، بیحرکت، ساکن
آرامش، استراحت، صبر، قرار ≠ بیقرار
بردبار، رزین، صبور، معتدل، ملایم، موقر
خاموش، خلوت، دنج، ساکت ≠ پرسروصدا، شلوغ
