Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : گشن

تلفظ بین المللی : /ɡˈoʃn/ تلفظ :‌ [g'oSn]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیمترادف و متضاد
  • گشن امدن
  • گشن خواه
  • گشن خواه شدن
  • گشن خواهی
  • گشن دادن
  • گشن نشین
  • گشن کردن
  • گشن گرفتن
  • گشن گیری
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیمترادف و متضاد

لغت نامه دهخدا

گشن . [ گ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بابک بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه واقع در 18هزارگزی شمال باختری تربت حیدریه ، سر راه مالرو عمومی به کدکن . هوای آن معتدل و دارای 175 تن سکنه است . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و پنبه است . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9)....

فرهنگ عمید

۱. بسیار؛ انبوه: ◻︎ به خرده توان آتش افروختن / پس آنگه درخت گشَن سوختن (سعدی۱: ۴۸ حاشیه).
۲. دارای هیکل تنومند.

نر؛ تخمی؛ فحل.
⟨ گشن دادن: (مصدر متعدی) [قدیمی]
۱. مایۀ آبستنی دادن؛ باردار ساختن.
۲. بارور کردن درخت خرما با گرد ‌افشاندن.
⟨ گشن گرفتن: (مصدر لازم) [قدیمی] بارور ‌شدن؛ باردار‌ شدن؛ آبستن ‌شدن.

۱. بسیار، انبوه: به خرده توان آتش افروختن / پس ...

فرهنگ معین

(گَ شَ ) (ص . ) بسیار، انبوه .

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - فحل نر : اسبی گشن است جهان جز به دین کرد نداندش کسی نرم و رام . ( ناصر خسرو ) ۲ - مای. آبستنی و تلقیح . ۳ - نرخواه طالب نرینه : مادیانان گشن و فحل شموس شیر مردی جوان و هفت عروس . ( نظامی ) ۴ - انبوه ( لشکر قافله مال آن بر درختی بزرگ گشن خانه داشت. یا به گشن آمدن ۱ - در طلب نر بر آمدن ( حیوان ) : زدشت رم گله در هر قرانی بگشن آید تگاور مادیانی . ( خسرو و شیرین نظامی ) ۲ - بار گرفتن ماده ...

دانشنامه عمومی

گشن ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:گشن (تربت حیدریه)گشن (طبس)wiki: ایران است.این روستا در دهستان بایک قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۸۸ نفر (۳۱خانوار) بوده است.wiki: بخش مرکزی شهرستان طبس در استان خراسان جنوبی ایران است.این روستا در دهستان منتظریه قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.wiki: گشن (طبس)...

مترادف و متضاد

بارورسازی

جفت‌جو، فحل، نرخواه

۱. بارورسازی
۲. جفتجو، فحل، نرخواه

male (صفت)
مردانه، مذکر، نرینه، نرین، گشن

masculine (صفت)
مردانه، مذکر، نرینه، نرین، گشن

کلمات مرتبط

  • گشن امدن
  • گشن خواه
  • گشن خواه شدن
  • گشن خواهی
  • گشن دادن
  • گشن نشین
  • گشن کردن
  • گشن گرفتن
  • گشن گیری
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات