معانی کلمه : گشن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بسیار؛ انبوه: ◻︎ به خرده توان آتش افروختن / پس آنگه درخت گشَن سوختن (سعدی۱: ۴۸ حاشیه).
۲. دارای هیکل تنومند.
نر؛ تخمی؛ فحل.
〈 گشن دادن: (مصدر متعدی) [قدیمی]
۱. مایۀ آبستنی دادن؛ باردار ساختن.
۲. بارور کردن درخت خرما با گرد افشاندن.
〈 گشن گرفتن: (مصدر لازم) [قدیمی] بارور شدن؛ باردار شدن؛ آبستن شدن.
فرهنگ معین
(گَ شَ ) (ص . ) بسیار، انبوه .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بارورسازی
جفتجو، فحل، نرخواه
۱. بارورسازی
۲. جفتجو، فحل، نرخواه
male (صفت)
مردانه، مذکر، نرینه، نرین، گشن
masculine (صفت)
مردانه، مذکر، نرینه، نرین، گشن
