گازری. [ زُ / زَ ] ( حامص ) رخت شویی. کار گازر. شغل گازر. قصارت. ( دهار ). قصار. ( منتهی الارب ) : گازری از بهر چه دعوی کنی چون که نشویی خود دستار خویش.ناصرخسرو.به صابون دین شوی مر جانت رابیاموز کاین بس نکو گازری است.ناصرخسرو.وآنگهی فرزند گازر گازری سازد ز توشوید و کوبد ترا در زیر کوبین زرنگ.؟ ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 387 ).صلح جدا کن ز جنگ زانکه نه نیکو بوددستگه شیشه گر، پایگه گازری.سنائی.گازری ا...