کور شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) نابینا شدن. اعمی گشتن. ( فرهنگ فارسی معین ). از بینایی محروم شدن. حس بینایی را از دست دادن : ز بیدادی پادشاه جهان همه نیکوییها شود در نهان نزاید بهنگام در دشت ، گورشود بچه باز را دیده کور.فردوسی.چون ، چون و چرا خواستم و آیت محکم در عجز بپیچیدند، این کور شدآن کر.ناصرخسرو.و اگر خار در چشم متهوری مستبد افتد و در بیرون آوردن آن غفلت برزد... بی شبهت کور شود. ( کلیله و دم...