معانی کلمه : کسر
لغت نامه دهخدا
کسر. [ ک ِ ] (اِخ ) نام چند قریه در یمن . (ناظم الاطباء).
کسر. [ ک ِ س َ ] (ع اِ) ج ِ کِسرَة. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
کسر. [ ک ُس ْ س َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ کاسر و کاسرة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. (ریاضی ) عددی که کمتر از واحد صحیح باشد، مانندِ ۰۴/۰، برخه.
۲. کم.
۳. (اسم ) کسره، حرکت زیر.
۴. (اسم مصدر ) کمبود، کمی.
۵. [قدیمی] شکستن، خرد کردن.
۶. [قدیمی، مجاز] شکست دادن، مغلوب کردن.
۷. (اسم ) [قدیمی] شکاف.
۲. کم.
۳. (اسم ) کسره، حرکت زیر.
۴. (اسم مصدر ) کمبود، کمی.
۵. [قدیمی] شکستن، خرد کردن.
۶. [قدیمی، مجاز] شکست دادن، مغلوب کردن.
۷. (اسم ) [قدیمی] شکاف.
فرهنگ معین
(کَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . )شکستن ، شکستگی ، رخنه ، شکاف . ۲ - (اِ. ) حرکت زیر و کسره . ۳ - عددی که کمتر از واحد صحیح باشد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
خارج قسمت دو کمیت متـ . بَرخه 2 * مصوب فرهنگستان اول
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
برخه، خرده
تفریق، کم، منها
تقلیل، کاهش، نقصان
خرد کردن، شکست، شکستن
۱. برخه، خرده
۲. تقلیل، کاهش، نقصان
۳. تفریق، کم، منها
۴. خرد کردن، شکست، شکستن
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بخش، برداشتها
فرهنگستان زبان و ادب
{fraction} [ریاضی] خارج قسمت دو کمیت
متـ . بَرخه 2
* مصوب فرهنگستان اول
