معانی کلمه : کالیو
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. عقب ماندۀ ذهنی.
۲. [قدیمی] گیج، حیران، سرگشته.
۳. [قدیمی] کَر، ناشنوا.
۲. [قدیمی] گیج، حیران، سرگشته.
۳. [قدیمی] کَر، ناشنوا.
فرهنگ معین
(لِ ) (ص . ) = کالیوه : ۱ - سرگشته ، حیران . ۲ - ابله ، احمق .
فرهنگ فارسی
کالیوه:سرگشته، حیران، ابله، احمق
( صفت ) کر اصم : [ تبسم کنان گفت کای تیز هوش اصم به که گفتار باطل نیوش ] [ چو کالیو دانندم اهل نشست بگویند نیک و بدم هر چه هست ] . [ اگر بر شنیدن نیاید خوشم ز کردار بد دامن اندر کشم ] . ( سعدی )
( صفت ) کر اصم : [ تبسم کنان گفت کای تیز هوش اصم به که گفتار باطل نیوش ] [ چو کالیو دانندم اهل نشست بگویند نیک و بدم هر چه هست ] . [ اگر بر شنیدن نیاید خوشم ز کردار بد دامن اندر کشم ] . ( سعدی )
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
اصم، کر، ناشنوا
ابله، بیخبر، کالوس، نادان
حیران، حیرتزده، سرگردان، سرگشته
۱. ابله، بیخبر، کالوس، نادان
۲. اصم، کر، ناشنوا
۳. حیران، حیرتزده، سرگردان، سرگشته
