معانی کلمه : کافه
لغت نامه دهخدا
کافه . [ ف ِه ْ ](ع اِ) رئیس و مهتر لشکر. (المنجد) (منتهی الارب ).
کافة. [ کاف ْ ف َ ] (ع ص ) مؤنث کاف ّ. بازدارنده . رجوع به کاف ّ و ماده ٔ بعد شود.
فرهنگ عمید
کافهتریا#NAME?
جمیع؛ همه؛ همگی.
= کافه تریا
جمیع، همه، همگی.
جمیع، همه، همگی.
فرهنگ معین
(فِّ) [ ع . کافة ] (اِفا.) 1 - همة مردم . 2 - بازدارنده .
(فِ) [ فر. ] (اِ.) جایی که در آن قهوه ، چای ، شیرینی و امثال آن صرف کنند.
(فِّ ) [ ع . کافة ] (اِفا. ) ۱ - همة مردم . ۲ - بازدارنده .
(فِ ) [ فر. ] (اِ. ) جایی که در آن قهوه ، چای ، شیرینی و امثال آن صرف کنند.
(فِ ) [ فر. ] (اِ. ) جایی که در آن قهوه ، چای ، شیرینی و امثال آن صرف کنند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) مونث کاف باز دارنده .
رئیس و مهتر لشگر
رئیس و مهتر لشگر
دانشنامه عمومی
نوشکده.
گویش مازنی
۱هویت – اثر – نشانی – رد ۲جفت نوازد
/kaafe/ هویت – اثر – نشانی – رد - جفت نوازد
مترادف و متضاد
چایخانه، رستوران، قهوهخانه، کافهرستوران
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
نوشگاه
