معانی کلمه : چرک کردن
لغت نامه دهخدا
چرک کردن. [ چ ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آلوده کردن. کثیف کردن. ملوث کردن. چرکین کردن. رجوع به چرک و چرکین شود. || با کیسه به بدن مالیدن تا چرک بیرون آید که عموماً در حمام میشود. ( فرهنگ نظام ). گرفتن چرک تن در حمام با کیسه یا صابون و جز آن. شوخ کردن. رجوع به چرک و چرک گرفتن شود. || فساد کردن زخم دمل. پیدا شدن ماده چرکین در زخم. ریمناک شدن زخم.
فرهنگ فارسی
آلوده کردن . ملوث کردن
مترادف و متضاد
کثیف کردن، چرکین کردن
عفونیشدن، عفونت کردن ≠ تمیز کردن
۱. عفونیشدن، عفونت کردن
۲. کثیف کردن، چرکین کردن ≠ تمیز کردن
۳. کیسه کشیدن، چرکزدایی کردن، شوخ برگرفتن (از تن واندام)
