( پیدا آمدن ) پیدا آمدن. [ پ َ/ پ ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) آشکارا شدن. ظاهر گردیدن. نمودار گردیدن. پدید آمدن. حاصل شدن. معلوم گشتن. از نهان بعیان آمدن. از غیبت بحضور پیوستن : از سر و روی وی اندر فکن آن تاج تلیدتا ازو پیدا آید مه و خورشید پدید.منوچهری.اگر وقتی شدتی و کاری سخت پیدا آید مردم عاجز نماند. ( تاریخ بیهقی ). یکسال از فراشان تقصیرها پیدا آمد...گفت آن نیز بخشیدم. ( تاریخ بیهقی ). در این تن سه...
فرهنگ معین
( پیدا آمدن ) ( ~. مَ دَ ) (مص ل . ) ۱ - ظاهر شدن . ۲ - حاصل شدن .
فرهنگ فارسی
( پیدا آمدن ) ( مصدر ) ۱- ظاهر شدن آشکار گردیدن : چنانکه پیدا آید در این نزدیک از احوال این پادشاه . ۲- حاصل شدن بوجود آمدن :هر کس مرکبست از چهار چیز... و هر گاه که یک چیز از آنرا خلل افتد ترازوی راست نهاده بگشت و نقصان پیدا آید. ۳- ظهور کردن نامبر دار شدن : بر خداوندان و پدران بیش از آن نباشد که بندگان و فرزندان خویش را نامهای نیکو و بسزا ارزانی دارند بدان وقت که ایشان در جهان پیدا آیند. ۴- یافت ...